ذبيح الله صفا
885
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
دايم تماشاگاه دل زلف پريشانش ببين * خلوتسراى بىدلان چاه زنخدانش ببين ميخانهء شوريدگان هم نرگس مستش نگر * كام و مراد عاشقان هم لعل خندانش ببين آن زلف عنبرساى او و آن نرگس شهلاى او * و آن روى شهرآراى او مه در گريبانش ببين چون خطّ مشكين ديدهاى بر آفتاب عارضش * دايم بنفشه و گل مبين ، زنجير و زندانش ببين دل خستگان جور او جاندادگان هجر او * صد قرن اندر دور او ؛ با خاك يكسانش ببين شوريدگان روى او بىپا و سر چون موى او * افتاده اندر كوى او سرمست و حيرانش ببين زلفش به زير بند و چين دارد هزاران جور و كين * خون همه مردان دين در خاك ايوانش ببين پيران غم اندوخته زين درد و زين غم سوخته * درس فراق آموخته در كوى هجرانش ببين * * جانرا ز شراب وصل جُلّابى بود * بر كام دلم شكّر و عُنّابى بود دردا كه چو برق آمد و چون باد گذشت * ايام وصال گوئيا خوابى بود * * اسرار و مقام و حال نه كار منست * هجران و وصال هم نه بازار منست من مونس و يار درد باشم كه هموست * كاندر شب و روز يار غمخوار منست * * آندم كه وجود باعدم يار نبود * افسانهء كفر و دين و زنّار نبود درياى وصال موج مىزد شب و روز * از هجر و فراق نقش و آثار نبود * * تا سلسله ساختى از آن زلف نگون * وز خطّ غبار رنگ و نيرنگ و فسون در پردهء عنبرين نهان شد خورشيد * تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون * * من خار غمت بمردم ديده كشم * جور و ستمت با دل غمديده كشم و آنگه كه بميرم رقم بندگيت * بر ذرّهء استخوان پوسيده كشم